niniloveman

رفتی و مامان و بابایی رو تنها گذاشتی

1391/7/29 19:01
نویسنده : mamanobaba
264 بازدید
اشتراک گذاری

امروز 29 مهر هست.بدترین روز تولد مامان.گریه

خدا جون من و لایق مادر شدن ندونست و تو رو تو روز تولدم ازم گرفت.باورم نمیشه.اصلا باورم نمیشه.

حالا دیگه روز تولدم یاد بدترین خاطره عمرم میفتم.اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟

خدایااااااااااااااااااااااا اخه چرا نینی نازمو ازم گرفتی.

امروز خیلی گریه کردم خیلی ناله کردم مخصوصا که تنها هم بودم.

از صبح درد کشیدم و خلاصه ساعت تقریبا 11 یا 12 بود که رفتی.همون موقع به بابایی زنگ زدم و گفتم.بابا مونده بود چی بگه و زود اومد خونه.

کلی دل داریم داد و بغلم کرد.میگفت فدای سرت.مگه دنیا به اخر رسیده.هر چی باشه بابایی مرد هست و مردها گریه نمیکنن.ولی مشخص بود ناراحت شده. خوب بنده خدا چه کار میتونست بکنه.هیچی.واقعا هیچی.

دیگه از امشب کسی تو وجودم نیست که بهش بنازم.دیگه تو نیستی که وقتی بابا میاد باهات حرف بزنه و نازت کنه.

دیگه خالی خالی شدم پوچ پوچ.دیدی بابایی بهم دروغ میگفت.اخه هر شب دست میزاشت رو شکمم و میگفت تو میمونی.ولی... .دل شکسته

چی بگم.چیزی ندارم که بگم.تو رفتی و خاطرات همون چند روز خوشی برام مونده.

خداحافظ تمام زندگیم. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان امیر حسین
30 تیر 92 19:15
آخی عزیزم،چه قدر سختی کشیدی به خاطر نی نی فسقلی.انشاالله هرچی به صلاحته برات رقم بخوره عزیزم.
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به niniloveman می باشد