رفتی و مامان و بابایی رو تنها گذاشتی
امروز 29 مهر هست.بدترین روز تولد مامان.
خدا جون من و لایق مادر شدن ندونست و تو رو تو روز تولدم ازم گرفت.باورم نمیشه.اصلا باورم نمیشه.
حالا دیگه روز تولدم یاد بدترین خاطره عمرم میفتم.اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟
خدایااااااااااااااااااااااا اخه چرا نینی نازمو ازم گرفتی.
امروز خیلی گریه کردم خیلی ناله کردم مخصوصا که تنها هم بودم.
از صبح درد کشیدم و خلاصه ساعت تقریبا 11 یا 12 بود که رفتی.همون موقع به بابایی زنگ زدم و گفتم.بابا مونده بود چی بگه و زود اومد خونه.
کلی دل داریم داد و بغلم کرد.میگفت فدای سرت.مگه دنیا به اخر رسیده.هر چی باشه بابایی مرد هست و مردها گریه نمیکنن.ولی مشخص بود ناراحت شده. خوب بنده خدا چه کار میتونست بکنه.هیچی.واقعا هیچی.
دیگه از امشب کسی تو وجودم نیست که بهش بنازم.دیگه تو نیستی که وقتی بابا میاد باهات حرف بزنه و نازت کنه.
دیگه خالی خالی شدم پوچ پوچ.دیدی بابایی بهم دروغ میگفت.اخه هر شب دست میزاشت رو شکمم و میگفت تو میمونی.ولی... .
چی بگم.چیزی ندارم که بگم.تو رفتی و خاطرات همون چند روز خوشی برام مونده.
خداحافظ تمام زندگیم.

رفتی و مامان و بابایی رو تنها گذاشتی
