niniloveman

اردیبهشت و اومدن نینی ناز من تو دل مامانیش...خدایااااااااااا شکرت

1392/4/15 20:21
نویسنده : mamanobaba
305 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام جیگر مامانی.خوبی عشق و مامان بابا.معلومه که جای شما خوبه.

بعد از گذروندن ماههااااااااااااااا بلاخره شما تشریف فرما شدی و چشم مامان و بابا و رو روشن کردی.هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا.هورا

درست همون ماهی که انتظار نداشتم و بیخیال شده بودم و باهات قهر کرده بودم.دیدی تو هم طاقت قهر مامانی رو نداری.قربونت برم.قلب

امروز صبح یعنی 30 اردیبهشت بعد از این که بابا رفت شرکت.من زود بلند شدم و بیبی چک گذاشتم.اولش منفی بود و منم کلی گریه کردم و از اسمون و زمین دلگیر.

رفتم دوباره خوابیدم.ولی طاقت نمیاوردم و هر 5 دقیقه بلند میشدم و بیبی چک و نگاه میکردم.ولی نخیرررررررر خبری نبود.با اعصاب داغون بلند شدم و به کارهای روزمره رسیدگی کردم.بعد از 40 دقیقه که دیگه میخواستم بیبی چک و بندازم دور یهو انگار یه خط به چشمم خورد اونم زیر نور لوستر اشپزخونه.

وایــــــــــــــــــــــــــــی برق از سرم پرید.مونده بودم چه کار کنم.انقدر نگاه کردم که مطمئن بشم.رفتم تو پذیرایی نگاه کردم تو بالکن نگاه کردم هر جای خونه که فکرشو کنی نگاش کردم که ببینم توهم دارم میزنم یا چشمام سیاهی میره یا نــــــــــــــه واقعا درست دارم میبینم.یولانگار یه چیزهایی بود ولی خودمو سرگرم کردم چون میشد اسمشو توهم هم گذاشت(یعنی در این حد کمرنگ بود) و واقعا هم بهش دل خوش نکردم.تا بابایی اومد و همین اومد بیبی چک و دادم دستش گفتم ببین تو هم چیزی میبینی گفت اره یه خط معلومه.عصبانی

دیگه داشت حرصم میومد.گفتم قشنگ نگاه کن ببین 2 تا خط میبینی.بابایی یه نگاهی بهم کرد و یه لبخند زد و گفت اره انگار یه چیزی معلومه.گفتم با خودکار زیرش یه خط بکش ببینم همونی که من میبینم تو هم میبینی؟بنده خدارو کلی اذیتش کردم.دیدم اره همون خطی که به زور من میدیدم اونم به زور میدید.یول

ولی بازم خیالم راحت نشده بود.اخه بعد از 40 دقیقه 2 خط شده بود.شاید هم همون موقع شده بود و من ندیده بودم.خلاصه خودم و سرگرم کردم بیخیال شدم.گفتم 2 روز دیگه دوباره میزارم اخه میترسیدم فرداش بزارم و منفی بشه.

خلاصه دوباره 1 خرداد بیبی چک گذاشتم.وایــــــــــــــــــیییی خدا جونم مثبت شددددددددددددددددددددددد.اونم خیلی زود.

 

سریع سجده شکر به جا اوردم کلی اشک شوق ریختم. کلی از خدای خودم تشکر کردم.

یاد خاله اذین کردم و گریه هام بلندتر شد.اخه خاله اذین هم یک فرشته از دست داده بود و دکتر خبر خوبی بهش نداده بود.کلی دعاش کردم.از ته دلم.

همه دوستامو تو نینی سایت دعا کردم. همه رووووووووووووووو.

بعد که بابا اومد خونه سریع پرسید بیبی چک گذاشتی؟چی شد؟ منم با کمال پرروگی گفتم منفی.

اخه میخواستم با اس ام اس بگم که همین کار هم کردم.بهش یه اس ام اس قبل از این که بیاد خونه بهش دادم و توش نوشتم بلاخره علم ثابت کرد که 1+1=3 میشود.خیلی ساده میخواستم بهش بگم.ولی اقا یا خانمی که شما نینی نازم باشی که مامانی نمیدونم چی هستی........... بابا اومد خونه و خستگیش در رفت و میوه خوردیم  و تازه اس ام اس بهش رسید.نیشخندحالا نمیرفت نگاه کنه.هی بهش گفتم برو اس ام اس برات اومد.میگفت ول کن حوصشون و ندارم.کلافه اونقدر گفتم تا یه نگاهی بهم کرد و گفت مشکوکی و لبخند زد.نگو اقا خودش از همون موقعی که اومده بود از گلی که رو صورت بنده افتاده بود و اون همه ضایع بازی ای که کرده بودم و هی میرفتم به گوشیها سر میزدم.... خودش شک کرده بود.قهقههقهقهه

خلاصه رفت گوشیرو نگاه کرد با این حال که شک کرده بود بازم شوکه شد.

مامان:خجالت

بابا:تعجب

بعد بابایی اومد و دوتاییمونو بغل کرد و شمارو کلی ناز کرد.گفت این بار دیگه خیلی مواظب باش و از همون موقع همه کارارو بابایی انجام داد. 

بوس بابایی که این قدر هوای مارو داری.ماچ

4 خرداد هم مامانی با بابا رفت ازمایش داد و بتا 36.5 بود.

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به niniloveman می باشد