توام رفتی و من و بابایی و تنها گذاشتی
امروز خیلی دلم گرفته.خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی.
میدونی چرا؟
چون توام مثل (خواهری یا داداشی) رفتی و مارو تنها گذاشتی.
بعد از 24 روزی که من خونه مامان بزرگ استراحت مطلق بودم.فهمیدم که تو هم داری میری.اون روز خیلی برام سخت بود.خیلی ناراحت بودم.هم از خودم هم خدا جون.کلـــــــــــــــــــــی گریه کردم.
کلی با خدای خودم حرف زدم.که چرا دوباره این بلا سرم اومد.
اخه بعد از نینی اولی از خدا خواسته بودم
هروقــــــــــــــــــــت که میخواد به من و بابا نینی ناز بده،نینی سالم و صالح بده.ولی............ .
نمیدونستم چی بگم واقعا.بعد از کلی گریه زاری به خودم اومدم و کلی از خداجون تشکر کردم.
خدایا بابت تمام داده ها و نداده هایت شکر.
خدایا بایت ان چه که به من دادی و از من گرفتی شکر.
این بار هم خودمو قانع کردم.
این بار هم گفتم حتما حکمتی بوده.این بار هم گفتم به صلاحم نبود.
میدونی چیه نینی جونم.دیگه میخوام فعلا با بابایی تنها باشیم.
هروقت بابایی میومد تو اتاق که ارومم کنه وقتی بغلم میکرد انگار سیل اشکای من بیشتر میشد به جای این که بند بیاد.بیچاره مونده بود چی بگه.
بابایی نمیتونه غم منو ببینه.قشنگ ناراحتی رو تو چشماش و وجودش میدیدم.
برای همین خواستم که خودم و زود جمع و جور کنم.
مامان بزرگ میگفت :وقتی با هم دکتر میرفتیم که جواب ازمایش بتا (همون ازمایش کذایی که همه رو گیج کرده بود که تو رفتی یا هستی)رو به دکتر نشون بدیدم.بابایی که همیشه فوق العاده اروم و ریلکس بوده ، دست و پاشو گم کرده بوده.میگفت جواب ازمایش و محکم دستش گرفته بود و با استرس فراوان میرفت سمت مطب دکتر.مامان بزرگ منم دنبالش میدویدم.یعنی این قدر تند میرفته.وقتی هم که پیش دکتر رسیدن کلی سوال پرسیده و دکتر و سین جیم کرده.اخه دکتر گفته احتمالا داره سقط میشه.بعد بابایی چون نمیخواسته باور کنه همش از دکتر میپرسیده پس چرا ازمایش بتا عددش رفته بالا.
وقتی مامان بزرگ اینا رو تعریف میکرد دلم ریش ریش میشد که چرا این بار هم من نتوستم یه نینی به بابا بدم.
دیگه خسته شدم.دیگه از شمردن روزها خسته شدم.دیگه از مامان شدن میترسم.
به معنای واقعی میترسم.برای همین دیگه تا اطلاع ثانوی تا موقعی که دکتر برم و ازمایشات مربوطه رو بدم و خیالم راحت بشه که مشکلی نداریم فکر کردن به نینی ممنوع.
بابایی هم میگه فعلا فکرشو نکنیم.میگه میخوایم بریم کلی مسافرت و بگردیم و خوش باشیم. 
منم قبول کردم و میخوام دیگه به خودم برسم.از بس روزهارو شمردم دیگه وقت فکر کردن به خودمو نداشتم.
ولی بگم هاااااااااااااااا.زیاد از من و بابا ناراحت نشو.من و بابایی دوستت داریم و منتظرت هستیم.
ولی این بار من از خدا خواستم تو هم از خدا بخواه که سالم و صالح بیای بغلمون.
عاشقتیم 




توام رفتی و من و بابایی و تنها گذاشتی
